اسیری ...
قصه عشقی که میگم قصه لیلای مجنونه
با یه روایت دیگه ، لیلا جای مجنونه
مجنون سر عقل اومده ، شده آقای این خونه
تعصب و یه دنده گیش ، لیلا رو کرده دیوونه
اما لیلی بی مجنونش دق میکنه میمیره
با یه اخم کوچیک اون ، دلش ماتم میگیره
میگه باید بسازه اون ، این مثل یه دستوره
همین یه راه مونده واسش، چون عاشقه مجبوره
زوره عشق تو زوره ، احساس همیشه کوره
هر جا خودخواهی باشه، انصاف از اونجا دوره
عاقبت این لیلی ما ، مثل گل های گلخونه
تو قاب سرد شیشه ای، پژمرده و دلخونه
حکایت عشق اونا ، مثل برف زمستونه
اومدنش خیلی قشنگ ، آب کردنش آسونه
قلب تو خالی از عشقو بی نور و سوت و کوره
عاشق کشی مرامتِ ، نگات سرده و مغروره
عشقو ببین توی نگاش ، از کینه ی تو دوره
یه کاری کن تو هم براش ، چرا عاشقیتم زوره ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۱۲ ق.ظ توسط هستي
|
سلام خوش اومدین