سکوت می کنم ...
اعصابم زیر خط فقر
عقلم درد می کنه
روح ام یخ زده
جسم ام زخمی شده ، هر روز با ضربه های جدید سر جراحت ها باز میشه و خونابه و چرک های جاری از بدنم بهم میگن هنوز نمردم .......
باز هم سکوت می کنم ...
تلاش میکنم
اما می دونم دست و پا زدنم بی فایده است
این باتلاق به زودی مرا خواهد بلعید ............
پ ن : فی البداهه بود ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۱۲:۱۹ ق.ظ توسط هستي
|
سلام خوش اومدین