اعصابم زیر خط فقر
عقلم درد می کنه
روح ام  یخ زده
جسم ام  زخمی شده ، هر روز با ضربه های جدید  سر جراحت ها باز میشه و خونابه و چرک های جاری از بدنم بهم میگن هنوز نمردم .......
 باز هم سکوت می کنم ...

تلاش میکنم
اما می دونم دست و پا زدنم بی فایده است
این باتلاق به زودی مرا خواهد بلعید ............

 

پ ن : فی البداهه بود ...