ترانه خدا ....
در ژرفای دلم ترانه ای است بی کلام
این ترانه ، در لانه ی دلم زندگی می کند
این ترانه هرگز بر کاغذی نمی لغزد
این ترانه ، همچون ردایی مخملی ، احساس مرا
می پوشاند و هرگز ، همچون رطوبت ،
بر زبانم جاری نمی شود .
چگونه بخوانم این ترانه را ؟
می ترسم با آرزوهای زمینی در آمیزد
برای که بخوانم آن را ؟
این ترانه ، در خانه ی روحم ساکن است و از
گوش های آلوده می هراسد
وقتی به چشمان درونم خیره می شوم
سایه ی این ترانه را می بینم
وقتی سرانگشتانم را لمس می کنم
لرزش این ترانه را درک می کنم
در کردار دستان خود ،
حضور آن را احساس می کنم
همان طور که دریاچه ای آرام
ستارگان شب را در دل خود می تابد
همان طور که قطره ی شبنم
اسرار گل خشکیده ی رز را فاش می کند
این ترانه
از مراقبه و تاملی ژرف سرشته شده است
این ترانه را سکوت بر زبان آورده است
این ترانه ، جامه ی دیبای حقیقت را بر تن دارد
این ترانه را رویاها تکرار می کنند
عشق آن را می فهمد
بیداری آن را پنهان می کند
و روح آن را می خواند
این ترانه ، ترانه ی عشق است
این ترانه ، خوشبوتر از رایحه ی یاس است
کدامین صدا می تواند این ترانه را زندانی کند ؟
کیست که بتواند خروش دریا را با صدای طبل برابر کند ؟
کیست که بتواند هیاهوی توفان را با صدا بلند بخواند ؟
کدامین انسان می تواند ترانه ی خدا را بخواند ؟
سلام خوش اومدین