در ژرفای دلم ترانه ای است بی کلام

این ترانه ، در لانه ی دلم زندگی می کند

این ترانه هرگز بر کاغذی نمی لغزد

این ترانه ، همچون ردایی مخملی ، احساس مرا

می پوشاند و هرگز ، همچون رطوبت ،

بر زبانم جاری نمی شود .

چگونه بخوانم این ترانه را ؟

می ترسم با آرزوهای زمینی در آمیزد

برای که بخوانم آن را ؟

این ترانه ، در خانه ی روحم ساکن است و از

گوش های آلوده می هراسد

وقتی به چشمان درونم خیره می شوم

سایه ی این ترانه را می بینم

وقتی سرانگشتانم را لمس می کنم

لرزش این ترانه را درک می کنم

در کردار دستان خود ،

حضور آن را احساس می کنم

همان طور که دریاچه ای آرام

ستارگان شب را در دل خود می تابد

همان طور که قطره ی شبنم

 اسرار گل خشکیده ی رز را فاش می کند

این ترانه

از مراقبه و تاملی ژرف سرشته شده است

این ترانه را سکوت بر زبان آورده است

این ترانه ، جامه ی دیبای حقیقت را بر تن دارد

این ترانه را رویاها تکرار می کنند

عشق آن را می فهمد

بیداری آن را پنهان می کند

و روح آن را می خواند

این ترانه ، ترانه ی عشق  است

این ترانه ، خوشبوتر از رایحه ی یاس است

کدامین صدا می تواند این ترانه را زندانی کند ؟

کیست که بتواند خروش دریا را با صدای طبل برابر کند ؟

کیست که بتواند هیاهوی توفان را با صدا بلند بخواند ؟

کدامین انسان می تواند ترانه ی خدا را بخواند ؟