اگر بگويم كه سعادت حادثه اي است بر اساس اشتباهي

اندوه

سراپايش را فرا مي گيرد

چنان چون درياچه اي كه سنگي را

و نيرو را

 چرا كه سعادت را

جز در قلمرو عشق باز شناخته است :

عشقي كه

به جز تفاهمي آشكار نيست

بر چهره ي زندگاني من

كه بر آن هر شيار

از اندوهي جانكاه حكايتي مي كند

نخست

دير زماني در او نگريستم

چندان كه چون نظر از وي باز گرفتم

در پيرامون من

همه چيزي

به هيهات او در آمده بود

آن گاه دانستم كه مرا ديگر

از او

گريز نيست.....

پ ن : دوستان خوب و همراهان همیشگی امروز می خوام یه وبلاگ

جدید بهتون معرفی کنم . لطفا با نظرات تون راهنمایی شون کنید.

( ایشون همسر من هستند )

http://kandero.blogfa.com/